مرکز ترجمه و پژوهش ایران
بازدیدکنندگان : 268181

اعضای جدید


مهدي نجيمي


nina tahayori


محمد کاظم متولی مصلی


فرهاد پورابراهیم

مطلب خوان

portal.irantranslate.com  RSS feeds

حاضرین

  • [Baidu] [Baidu]
  • [Bot] [Bot]
  • [Google] [Google]
حضار:
  • 11 مهمان

Warning: Attempt to modify property of non-object in /home/irantran/public_html/portal/components/com_jomcomment/mambots.php on line 139

مترجم در کشاکش ترجمه

مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
دوشنبه, 28 آبان 1386 ساعت 13:15

متن سخنرانی فرزانه طاهری درباره مترجم و فرایند ترجمه

فرزانه طاهری یکی از سرشناس‌ترین مترجمین معاصر با ده‌‌ها جلد ترجمه نیازی به معرفی ندارد. آثار ترجمه‌ای او خصوصاً آن‌هایی که در زمینه نقد ادبی انجام شده، کمک شایان توجه‌ای به جامعه‌ی ادبی کرده‌است.

(زندان زبان، زندان موقت است. روزی می‌رسد که نگهبان مشفق با کلیدهایش از راه برسد و ما را از این زندان برهاند.) در این معنا، مترجم زندان زبان را می‌گشاید و کمک می‌کند تن از آن زبان و فرهنگ و مخاطبان اولیه‌اش که محدود بودند خلاصی یابد. این خدمت بسیار بزرگ متاسفانه در تاریخ فلسفه و زبان‌شناسی درست دریافته نشده‌است، اهمیت ترجمه جدید چه به عنوان یکی از اشکال هنری و چه به منظره یکی از طرق بیان معنا و روشی برای تفسیر یا ترجمان بودِ آدمی چنان که باید دانسته نشده. پس در ابتدا به این می‌پردازیم که اصلاً ترجمه چیست و مترجم چه ویژگی‌هایی باید داشته باشد و فرایند ترجمه به چه ترتیبی است.

ترجمه فعالیتی است با قدمتی بسیار که از اعصار باستان انجام می‌گرفته اما تا پیش از عصر زبان شناسی، متون بسیار معدودی درباره آن نوشته شده و نظریه هم ساخته و پرداخته نشده است. همان متون معدود را هم عمدتاً کسانی می‌نوشتند که خود دست اندر کار ترجمه بودند و صرفاً تاثراتشان را مدون می کردند. این نوشتار فاقد روی‌کردی نظام‌مند یا سنجه‌های عینی بودند، بسیاری از مترجمان دوران گذشته قائل به این بودند که ترجمه فرآیند تفسیر یا تفصیل متن اصلی است و گاهی هم افکار خود یا تفاسیر خود را هر جا که متن اضافه‌گوئی داشت، یا جالب نبود یا حتی مبهم بود مستقیماً وارد متن می‌کردند. در آغاز عصر ترجمه در ایران یعنی در ترجمه‌های اواخر قاجار و اوایل پهلوی از آثار شکسپیر یا ژان ژاک روسو و … هم نام‌ها را ایرانی می‌کردند و هم هرچه می‌خواستند ضرب‌المثل فارسی و ابیات سعدی و حافظ و … در آن‌ها تعبیه می‌کردند و پند و اندرز به خورد خواننده می‌دادند و هم تا حدودی مثل سریال‌های خارجی که امروز دوبله شده‌اش را از تلویزیون می‌بینیم برای حفظ عفت عمومی، روابط را در آن به کل تغییر می‌دادند. این دخالت‌ها گاه به حدی می‌رسید که ترجمه می‌شد تاثرات شخصی و تمایلات ذهنی.

جدل مشهور ترجمه لفظ به لفظ در برابر ترجمه معنایی هم در عصر روم باستان آغاز شد. سیسرون خطیب و دولتمرد رومی بسیاری از آثار یونانی را به لاتین ترجمه کرد، روی‌کردش به ترجمه مفهوم به مفهوم بود و نه لفظ به لفظ،‌ یعنی مترجم باید به خاطر داشته باشد که معنای مورد نظر در زبان مبدا چیست و با استفاده از کلمات زبان مقصد طوری آن را بیان کند که برای خوانندگان زبان مقصد عجیب نباشد. اما «پلینی» ترجمه را به صورت یک تکنیک ادبی می‌دید و بر خلاف سیسرون به ترجمه لفظ به لفظ گرایش داشت و البته این جدل تا قرن‌ها ادامه داشت. بهر حال نخستین تلاش‌ها برای تعریف ویژگی‌های لازم برای مترجم یا ایجاد قواعد یا اصول اصلی برای ترجمه البته در مورد ترجمه ادبی بود. در سال 1540 م به این قرار: مترجم باید محتوا و قصد نویسنده‌ای را که می‌خواهد کارش را ترجمه کند به طور کامل درک کند، مترجم باید زبانی را که از آن ترجمه می‌کند کاملاً بداند و شناختش از زبانی که به آن ترجمه می‌کند نیز همان قدر عالی باشد، مترم باید از گرایش به ترجمه لفظ به لفظ بپرهیزد چون با این کار معنای متن اصلی را نابود و زیبایی بیان را تباه می‌کند، مترجم باید صورت‌های کلامی متداول در زبان خویش را به کار برد. مترجم باید واژه‌هارا به ترتیبی انتخاب کند و بیاورد که حاصل نهائی،‌لحن در خور را داشته باشد، به دنبال این، در سال‌ها و دهه‌های بعد اصول دیگری ارائه شد (که در این جا فرصت بحث نیست) اما با شکوفائی مطالعات زبان شناسی در زمان معاصر، متونی که درباره ترجمه نوشته شده عینی‌تر و نظام مندتر است، بنابر یک دیدگاه، هر خواندنی می‌شود گفت یک نوع ترجمه است. یعنی جستجوی معناهای متنی است که کس دیگری نوشته است‌. مترجم را دقیق‌ترین خواننده دانسته‌اند؛ اما این خواندن فرآیندی دارد و نظرهای مختلفی هم درباره آن تاکنون ارائه شده. نظریه‌های ترجمه در واقع بررسی اصول درست ترجمه است. این نظریه‌ها بر مبنای درک درست نحوه عمل‌کرد زبان‌های گوناگون، نحوه رمز گزاری معنا در شکل‌های متفاوت در زبان‌های متفاوت شناسایی و مترجمان را راهنمای می‌کند تا مناسب‌ترین راه‌ها را برای حفظ معنا در عین کار بست مناسب‌ترین صورت‌های هر زبان پیدا کند. در اساس دو نظریه اصلی برای ترجمه وجود دارد که با هم رقابت دارند در یکی قصد اصلی بیان تمامی نیرو و معنای هر کلمه و اصطلاح زبان اصلی به دقیق‌ترین وجه ممکن است. و در دیگری هدف اصلی تولید نتیجه‌ای است که اصلاً به ترجمه‌نمی‌ماند و در واقع با جامه تازه خود همان قدر راحت است که در جامعه بومی خود. این دو نظریه پیروانی دارد، اما بیش‌ترین پیروان را تلفیق این دو دارد (که بعد به آن خواهیم پرداخت).
سه شرط مهم برای توفیق مترجم برشمرده‌اند که اکثریت بر آن توافق دارند. مترجم باید با زبان مبدا، زبان مقصد و موضوع آشنا باشد .
-
تبحر او در زبان مبدا و زبان مقصد باید در حد یا نزدیک به سخنگویان بومی باشد. او باید توانایی درک آنچه را متن به صراحت یا تلویحاً می‌گوید داشته باشد.
-
مهارت‌های او در نوشتن و ویرایش باید در حد اعلا باشد.
-
اما مهم‌تر از همه که در بخش مربوط به ترجمه ادبی بیش‌تر به‌ آن خواهیم پرداخت در مطلوب‌ترین شکلش مترجم باید فرهنگ هر دو زبان (زبان مبدا و مقصد) را خوب بشناسد چون این شناخت در کاربرد کلمات و معانی تاثیر دارد. باید نویسنده متن اصلی – بحث نگارش او، جایگاه آن اثر در فرهنگ مکتوب کشور مبدا و جایگاه آن اثر در مجموعه آثار آن نویسنده را بشناسد.
(
از اینجا شروع می‌کنیم که) مترجم معنای پشت صورت‌های موجود در زبان مبدا را کشف می‌کند و تمام تلاشش را به کار می‌بندد تا همان معنا را با استفاده از صورت‌ها و ساختارهای زبان مقصد در این زبان خلق کند، پس نتیجه می‌گیریم چیزی که قرار است تغییر کند صورت و رمزگان است و آ“چه باید بلاتغییر بماند معنا و پیام است. پس ترجمه فرآیندی است مبتی بر این نظریه که جدا کردن معنای یک متن از صورت‌های آن و بازتولید همان معنا با صورت‌های بسیار متفاوت در زبان دوم. (باید در اینجا متذکر بشوم که ) در سال 1964 م یوجین نایدا که خود زبان شناس است و یکی از برجسته‌ترین نظریه پردازان ترجمه، اعلام کرد که مطلالعات ترجمه باید از زبان شناسی جدا باشد، چون می‌توانیم ترجمه کنیم بی آن‌که کوچک‌ترین اطلاعی از زبان شناسی داشته باشیم همان طوری که به یک زبان به سهولت حرف می‌زنیم بی آن‌که علم آن زبان را خوانده باشیم. البته شناخت ویژگی‌های زبانی و سبکی انواع زبان‌ها می‌تواند به ترجمه بسیار کمک کند. با چنین دانشی می‌توان به جستجوی گونه همتا در زبان مقصد برآمد، ویژگی‌های اصلی آن را دریافت و در ذهن داشت تا بازتولید آن‌ها در روایت ترجمه به بیش‌ترین حد ممکن باشد. (از این مقدمه مفصل بگذریم و به مسئله مهم و مرتبط دیگر برسیم که بیش‌تر در ترجمه ادبی البته مصداق می‌یابد.یعنی مسئله فرنگ).
جدا کردن زبان از هویت فرهنگی دشوار و حتی غیر ممکن است. با یک زبان نمی‌توان معنائی زبان دیگر را بیان کرد.به این معنا زبان‌های مختلف، گویندگان به آن زبان‌ها را آماده می‌کنند که به نحو متفاوتی فکر کنند. یعنی توجه خود را به جنبه‌های متفاوتی از محیط معطوف کنند. ترجمه فقط جستجوی کلماتی دیگر با معنای مشابه نیست بلکه در واقع یافتن راه‌هایی مناسب برای گفتن چیزها به زبانی دیگر است. پس ابتدا باید ببینیم فرهنگ چیست. کلمه فرهنگ معانی مختلفی دارد از نظر برخی درک استحسانی ادبیات، موسیقی، نقاشی، حتی غذای خوب است. در زبان انگلیسی «کالچر» به کشت باکتری‌ها و موجودات ذره بینی دیگر،هم اطلاق می‌شود. در زبان ما به معنی لغتنامه هم می‌آید. برای انسان شناسان و سایر دانشمندان علوم رفتاری، فرهنگ گستره کامل الگوهای رفتاری اکتسابی است. در تعریف دیگری فرهنگ شامل کلیه محصولات مشترک جامعه انسانی دانسته شده است. به این ترتیب فرهنگ علاوه بر اشیای مادی مثل شهرها، سازمان‌ها، مدارس و غیره؛ شامل چیزهای نامحسوسی مثل افکار، آداب و الگوهای خانوادگی و زبان‌ها هم می‌شود. خلاصه این‌که فرهنگ را جذب کل لحظه زندگی در جامعه، می‌توان دانست. در واقع فرهنگ ابزار انسانی قدرتمندی برای بقاست اما پدیده شکننده‌ای هم هست. مدام در حال تغییر است و به راحتی از دست می‌رود. چون فقط در اذهان وجود دارد، زبان‌های مکتوب دولت‌ها و ساختمان‌ها و سایر چیزهای انسان ساخت صرفاً محصولات فرهنگند، خودشان فرهنگ نیستند. (البته همه این تعریف‌ها می‌تواند محل مناقشه باشد و من از آن‌ها می‌گذرم و فقط به ربطشان به بحث خودم می‌پردازم یعنی این‌که آیا زبان و فرهنگ با هم مرتبطند؟ ) عموماً معتقدند زبان ابزار اساسی بیان قومی است. مجرای باورها،آداب، مناسک و رفتارهایی که هویت فرهنگی را تشکیل می دهند. زبان را تجسد فکر انسانی و شکل دهنده به عمل انسانی می‌دانند از نظر بسیاری زبان ارتباطی ناگسستنی بااصل و جوهر انسان بودن و تعلق به یک گروه فرهنگی خاص دارد. برای مثال حاکمیت انگلستان، تعلیم و تربیت به شیوه انگلیسی و مدرنیزاسیون تحمیلی انگلستان بر کشور هند اشکالاتی را ایجاد کرد که بیش‌تر در این کشور وجود نداشت. قلمرو‌های جدیدی به وجود آمد مثل حرفه‌های غربی. سیستم پست، راه‌آهن و خدمات دولتی. همراه با این حوزه‌ها، انتظارات اقتصادی‌‌ای بروز کرد که پیش‌تر وجود نداشت و با گذشت زمان روشن شد که آن کس این حوزه‌ها را در اختیار خواهد داشت که بر زبان اصلی آن‌ها مسلط باشد.
برای این‌که فعالیت ترجمه را بهتر درک کنیم باید مشخص کنیم که مقصودمان از اصطلاحات زبان و فرهنگ چیست و روابط میان زبان و فرهنگ را برشماریم. یکی از زبان‌شناسان درباره این رابطه می‌گوید اگر به فرهنگ از نظر زبان‌شناسی بنگریم جز نگرشی یک‌سویه به فرهنگ نصیبمان نخواهد شد، اگر از نظر فرهنگی به زبان بنگریم جز نگرشی یک سویه به زبان حاصل نخواهیم کرد و چون ترجمه بی‌شک بازنویسی متنی اصلی است. بازنویسی می‌تواند مفاهیم تازه ژانرهای جدید (انواع ادبی جدید) و ابزارها، تکنیک‌ها یا شگردهای جدید را وارد بازار کند. تاریخ ترجمه تاریخ نوآوری‌های ادبی است. این را از تأثیر ترجمه‌های اواخر قاجار و آغاز نهضت ترجمه ادبی در ورود نوع ادبی رمان و داستان کوتاه به ایران می‌توان دانست. هنر ترجمه نقش مهمی در تکامل فرهنگ جهانی داشته و خواهد داشت. تنها با وارد کردن فن‌های جدید به فرهنگ است که آن فرهنگ می‌تواند در عین بازشناسی خاص بودن خود به نوآوری دست بزند. ترجمه، این فن‌ها را در اختیار کسانی می‌گذارد که قادر نیستند آن فن‌ها را به زبان اصلی بخوانند، پس مسئولیت بزرگی بر دوش مترجم است. شناخت زبان بیگانه ـ واژگان و دستور زبان برای مترجم خوب بودن کفایت نمی‌کند، باید با فرهنگ خود هم آشنا بود و پیش از تلاش برای پل زدن این دو، فرهنگ زبان مبدأ را هم شناخت. بنابر این اگر بپذیریم که زبان جزء جدایی ناپذیر فرهنگ است، پس مترجم باید علاوه بر دو زبانه بودن، دو فرهنگه هم باشد. یعنی با هر دو فرهنگ مأنوس باشد چون باید هم رنگ و بوی محلی را درک کند و هم کاری کند که مخاطبان بیرون از این موقعیت فرهنگی ـ زمانی هم نوشته‌اش را درک کنند. پس باید به هر دو فرهنگ واقف باشد.
(
حال می‌خواهم به برخی مشکلات مترجم، به ویژه مترجم ادبی که از لحاظ فرهنگی با آن‌ها رو به رو می‌شود اشاره کنم). چون فرآیند انتقال عناصر فرهنگی از طریق ترجمه ادبی کار بسیار پیچیده‌ای است و به دلیل این‌که فرهنگ مجموعه پیچیده‌ای از تجربه‌ها که شامل تاریخ، ساختار اجتماعی، مذهب، آداب سنتی و کاربرد روزمره می‌شود این پیچیدگی خیلی بیش‌تر می‌شود. مثلاً یک نام، یک عنصر زبانی فرهنگی است. نویسنده به خاطر ارزش‌هایی که با این نام همراه است آن را که به کار می‌برد. این عنصر قابل ترجمه نیست. بنابر این، ارزش آن از لحاظ چیزهایی که به ذهن خواننده اصلی می‌آورد از دست می‌رود. روابط اجتماعی هم عنصری فرهنگی‌اند. در برخی از فرهنگ‌ها، مردم با خانواده‌های گسترده‌شان زندگی می‌کنند، همین سبب می‌شود که ناچار باشند برای هر یک از اقوام عنوان معینی داشته باشند. چون در کشورهای غربی چنین چیزی اصلاً وجود ندارد یا در اغلب زبان‌های اروپایی چنین کلماتی را ندارند. مانند کلمه uncle یا aunt (دایی ـ عمو و... و عمه ـ خاله و…) که گاه حتی تا پایان یک رمان هم منظور نویسنده را درک نخواهیم کرد و در نتیجه باید در متن ـ زمینه و بافت بیابید که کدام یک از این‌ها مناسب است. گاهی هم باید از ابتکار شخصی و عقل سلیم استفاده کرد.
تعارفات ساده هم گاهی مشکل سازند. مثلاً در زبان کانتونی از زبان‌های چین، «متشکرم» را می‌توان به صورت‌های مختلف. بسته به موقعیت ترجمه کرد. (این‌که به خاطر هدید باشد. پیشاپیش برای خدمتی باشد و …). اقلامی مثل لباس و تزئینات و ارزش‌های غذائی نیز مشکلاتی هستند که تفاوت فرهنگی پیش پای مترجم می‌گذارد. مثلاً طعم هر غذا یا اهمیت آن را نمی‌توانیم به مخاطبانی منتقل کنیم که تا به حال اسم آن غذا را نشنیده‌اند. آداب و سنن هم بخشی از فرهنگند مانند ازدواج، تشییع جنازه و جشن که قصه‌ها و نمادهای پنهان پشت هر کدام مترجم را دچار مشکل سازد. باورها و احساسات هم از فرهنگی به فرهنگ دیگر متفاوتند. ممکن است در برخی از فرهنگ‌ها، رنگ سفید نشانه خلوص و رنگ سیاه نشانه پلیدی باشد. اما در فرهنگ دیگر این طور نباشد و همین طور رخداد یا جانور یا پرنده‌ای در یک فرهنگ ممکن است خوش یمن باشد و در دیگری نماد چیز دیگری باشد. برای مثال جغد یا بوف که برای ایرانیان ویرانه‌شین و شوم است. اما در برخی کشورها به عنوان یکی از خردمندترین موجودات طبیعت است و یا گیاه خرزهره که ما برایش داستان‌هایی ساخته‌ایم بدین شرح که اگر آن را ببوئیم دچار سردرد و … می‌شویم؛ در آلمان گل بسیار محترمی است. در بعضی از فرهنگ‌ها که شاید فردیت یا حرمت خلوت نو هنوز مستقر نشده؛ اگر کسی پیش از ورود به خانه در بزند، یعنی دزد است. چون فقط دزد است که می‌خواهد ببیند کسی در خانه هست یا نه. چرا که اگر آشنا باشد داد می‌زند و در را باز می‌کند. عناصر قدیمی، اساطیر، افسانه‌ها و از این قبیل، عناصر اصلی هر فرهنگند که در ترجمه ایجاد مشکل می‌کنند و به دلیل حسّاسیت شان مترجم باید بسیار با دقت آن‌ها را ترجمه کند.
و سرانجام عناصر جغرافیایی و محیطی مثل برف. اسکیموها برای انواع برف واژه‌های مختلف دارند. در برخی از فرهنگ‌ها اصلاً مفهوم برف وجود ندارد، یا مثلاً چینی‌ها واژه‌های مختلف برای انواع مورچه‌ها دارند. ولی برای خیلی فرهنگ‌های دیگر مورچه همان مورچه است یا خود کلمه نان که در هر فرهنگی تصاویر مختلفی را به ذهن می‌آورد.
فرآیندهای ترجمه ادبی و نقد ادبی از هم جدایی ناپذیرند. تلاش برای یافتن بهترین معادل بند به بند و جمله به جمله یعنی فشرده‌ترین راه برای دست و پنجه نرم کردن با پیچیدگی‌های معنا و صورت زیبایی شناختی بر متن ادبی. مترجم نمی‌تواند به درک صرف یک اثر ادبی اکتفا کند. او باید به سوی بازسازی کامل متن زبان اصلی در زبان جدید حرکت کند. و این مستلزم درک جامع انتقادی اثر هم هست. ترجمه ادبی خوب محصول پژوهش‌های محققانه، تفسیر انتقادی و بازسازی خلاق است. در شکل آرمانی آن مترجم ادبی همان کاری را می‌کند که یک پژوهشگر که نسخه اصلح یک اثر ادبی را معلوم می‌کند. یعنی سعی می‌کند معتبرترین قرائت را به دست بیاورد. مترجم باید بافت‌های متعددی را که یک نویسنده و متن در آن زیست می‌کنند بررسی کند باید تحقیق کند و متن را در بافت تاریخی، زیبا شناسی‌اش قرار دهد و همین طور در بافت مجموعه آثار نویسنده. تا مدت‌های مدید ترجمه ادبی یکجور کارگاه ادبی به خصوص در اروپا برای نویسندگان و شاعران بود. یک جور تمرین بود برای نوشتن خودشان. در تاریخ ترجمه ادبی هم دو استراتژی غالب بوده. یکی غرابت زدایی و دیگری آشنایی‌زدایی. در روش غرابت‌زدایی مترجم می‌کوشد متن مبدأ‌را در فرهنگ خودی جذب و آن را با اصول سیاسی و ارزش‌های فرهنگ خودی سازگار کند و با این کار بر متن خارجی جامه‌ خودی می‌پوشاند. گاه حتی پسند خود را چنان تحمیل می‌کند که مثلاً صحنه‌ای را به دلیل ناخوشایند تشخیص دادن برای هموطنان خود حذف می‌کند یا توفیقی را ملال آور می‌داند یا مطایبه‌ای را بی‌مزه و به جایش مشابه داخلی می‌گذارد. نمونه مشهورش «دیدرو» که به اعتراف خودش حتی به کتابی که ترجمه می‌کرد نگاه نمی‌کرد. یک یا دو مرتبه آن را می‌خواند و به کنه آن رسوخ می‌کرد. بعد کتاب را می‌بست و شروع به کار می‌کرد. روشی که مرحوم ذبیح‌ا… منصوری بدان عمل می‌کرد یعنی خلاقیتش بر متن خلاقیت نویسنده‌ی بیگانه شکوفا می‌شد. این مرحوم از زمره بسطی‌ها بود. یعنی ممکن بود اثری سی صفحه‌ای را تبدیل به ششصد صفحه کند و یا بعضی دیگر از مترجمان این رده قبضی بودند مثلاً برباد رفته هزار صفحه‌ای را به دویست صفحه تبدیل می‌کردند. در شیوه آشنازدایی مترجم تا حد امکان می‌گذارد نویسنده همان جوری که هست بماند. همان جایی هم که هست بماند. خواننده را به سمت آن می‌کشاند. تفاوت‌های زبانی و فرهنگی متن اصلی را حفظ می‌کند، خواننده را وا می‌دارد تا به دیار نویسنده سفر کند. بنابر این، با انتقال برخی قالب‌های ادبی و شیوه‌های زبانی و واژه‌های مربوط به فرهنگ و رسوم جامعه مبدأ، موجب انتقال تأثیرات زبانی و در نهایت فنی‌تر شدن زبان و فرهنگ خودی می‌شود. امروزه هم البته حفظ طعم بیگانه اثر اصلی در ترجمه اهمیت بیش‌تری یافته چون عقیده بر این است که زمین بومی ادبیات ما را حاصلخیز می‌کند، این توان ترجمه شاید از لحاظ سنت‌های متعارف مخرب قلمداد شود اما از لحاظ خلاقیت بسیار غنابخش است که فقط هم با ترجمه فراهم می‌آید. در هر حال راه سومی هم وجود دارد که در آن نه مترجم دست بسته مقهور متن اصلی می‌شود (طوری که گاه می‌شود حتی شبهه خود باختگی را مطرح کرد) و نه متن اصلی را بهانه قلم فرسائی‌های خود می‌کند یا در مسند قاضی یا چوپان می‌خواهد حکم کند یا تشخیص دهد برای خوانندگان هموطنانش چه‌ها مناسب است و چه‌ها نیست، مترجم این رده (رده سوم) محتوا و صورت متن مبدأ را حفظ می‌کند و با بیان مناسب جانب هر دو را نگاه می‌دارد تا کلامش مقبول مردم زبان مقصد هم باشد یعنی نه می‌خواهد خواننده را به جانب نویسنده‌ متن اصلی بکشاند نه نویسنده را به پای خواننده متن در زبان مقصد و این کاری است بس دشوار. (به همین دلیل در مورد سبک لازم می‌دانم در این‌جا توضیحی بدهم). در ترجمه ادبی آنچه در قیاس با ترجمه متون دیگر صد چندان اهمیت دارد انتقال سبک است. پیش از تعریف سبک باید اشاره شود که در ترجمه متون علمی، پیام که باید به زبانی روشن بیان شود و محنت این انتقال بیش‌ترین اهمیت را دارد. معمولاً هم، سبک در این آثار و آثار غیر ادبی دیگر اهمیت درجه اول را ندارد. اما مقصود از سبک چیست؟ تعریف واحدی که همه بر سرش توافق داشته باشند وجود ندارد. یکی از تعاریفش نحوه نوشتن یا اجراست، نحوه چیزی که نوشته یا اجرا شده که این مجزا است از محتوای آن نوشته یا اجرا. بهر حال معمولاً در نوشتار، سبک اصطلاحی است که در تمایز از محتوا به کار می‌رود و تأکیدش بر صورت یا قالب است. به عبارت دیگر سبک چگونگی است و محتواچیستی. در بحث ترجمه بسیاری از وقت‌ها روی امانت‌داری تأکید می‌شود. در مورد محتوا ولی آنچه بسیار دشوار است امانت‌داری در انتقال سبک است. در ادبیات سبک گزینش نویسنده است از میان واژه‌ها و عباراتی که در اختیار دارد و این‌که رمان‌نویس یا نویسنده داستان این کلمه‌ها و عبارات را چگونه در جمله‌ها و بندها تنظیم می‌کند. سبک به نویسنده اجازه می‌دهد به تجربه خواننده از اثر شکل بدهد. مثلاً یک نویسنده ممکن است کلمات ساده و جملات صریح به کار گیرد اما نویسنده‌ دیگر واژگان دشوار به کار می‌گیرد. جمله‌هایش ساختمانی پرپیچ و خم دارند، ممکن است درونمایه هر دو یکی باشد و آن‌چنان که می‌گویند زیر این آسمان هیچ حرفی واقعاً تازه نیست. اما تفاوت سبک دو نویسنده است که تجربه خواندن این دو اثر را از هم متمایز می‌کند. تشخیص این سبک برای مترجم ادبی مستلزم خواندن متون متعدد به زبان مبدأ است. مترجمان واسطه هستند. در زمان‌های باستان در چین به مترجمانMatchmaker می‌گفتند یعنی دلال ازدواج. ترجمه در واقع وسیله‌ای بود که دو طرف به مددآن بالاخره حرف یک‌دیگر را می‌فهمیدند و به یک توافق یا مصالحه‌ای می‌رسیدند.
همان طور که اشاره کرده‌ام چون مترجم صرفاً واسطه دو زبان نیست و واسطه دو فرهنگ هم هست و باید دو فرهنگه هم باشد. در واقع با انتقال فرهنگ یعنی ایدئولوژی‌ها، نظام‌های اخلاقی و ساختارهای اجتماعی سیاسی باید بر ناهمخوانی‌های انتقال معنا غلبه کند. اما برای کشف سبک یک نویسنده معمولاً باید بیش‌تر یا در صورت امکان، همه آثار او را خواند و با نویسنده‌های دیگر مقایسه کرد تا بشود تصور ذهنی‌ای از سبکش بدست آورد. مثلاً سبک کم‌گوی همینگوی اغلب به نظر ساده و حتی کودکانه می‌آید اما روشش حساب شده است. برای دست یافتن به تأثیری پیچیده به کار می‌رود. او در نوشته‌هایش کنش را با فاصله توصیف می‌کند. با استفاده از بعضی اسم‌ها و فعل‌های ساده برای وصف دقیق صحنه‌ها، با این کار از توقف عواطف شخصیت‌ها و درون و افکارشان به طور مستقیم پرهیز می‌کند. در عوض با گذاشتن مواد خام یک تجربه در اختیار خواننده و حذف دیدگاه نویسنده، خواندن یک متن را تا حد امکان به تجربه عملی نزدیک می‌کند. همینگوی به موثق بودن نوشته‌اش هم توجه دارد. وی معتقد بود که یک نویسنده فقط در صورتی می‌تواند درست به یک موضوع بپردازد که در آن مشارکت داشته باشد یا از نزدیک شاهدش بوده باشد، بدون چنین دانشی کار نویسنده معیوب است چون خواننده عدم شناخت نویسنده را حس خواهد کرد. مقصود از این است که بهر حال مترجم لااقل بخشی از وسواس همینگوی را در دقت و صحت انتقال داشته باشد. علاوه بر این همینگوی باور داشت که نویسنده‌ای که در باره موضوعی آشنا می‌نویسد قادر است موجز بنویسد یعنی بسیاری از اطلاعات را حذف کند و خیلی از جزئیات ظاهری را بی‌آن‌که صحت متن را به خطر بیاندازد. با این‌حال توفیق سبک ساده او و بیان عواطف اولیه مثل خشم یا حسد که در عین حال عمیقاً احساس شده است کمک کرده است که نثر پر آب و تاب عصر ویکتوریا را که مشخصه نوشته‌های بسیاری از آمریکائی‌های اوایل قرن بیستم بود؛ از بین برود و کم‌کم دچار زوال شود. در مقابل در سبک پیچیده، از جمله‌های طولانی و پیچیده استفاده می‌شود که اندیشه‌ها و توصیفات بسیارند. نویسنده‌ها از پاساژهای تغزلی برای ایجاد خلق و خوی مورد نظرش در خواننده استفاده می‌کنند، می‌خواهد شادی باشد یا غم سر درگمی…. هنری جیمز نویسنده آمریکائی در رمان‌هایش از سبک پیچیده استفاده می‌کند . بهتر همه آثار همینگوی به فارسی به محض این‌که مترجم بخواهد برای سادگی و خلاصه‌گی آب و تاب اضافه کند یا جمله‌های کوتاه را به هم عطف کند گرچه در معنای منتقل شده شاید تغییری رخ ندهد. سبک نویسنده نابود می‌شود. همین طور است مثلاً شکستن جمله‌های طولانی نویسنده‌هایی مثل جیمز یا پروست یا در نیافتن سطح زبانی متن اصلی و استفاده از سطح زبانی نامناسب در ترجمه، مثلاً در ترجمه آثار کافکا که زبانش را بیش و کم شبیه ادارات حقوقی آن زمان پراگ دانسته‌اند، کافیست یک قید یا صفت اضافه کنید تا کافکایت زبانی به کلی نابود شود. پس ترجمه‌ای موفق است که بتواند به بهترین وجه ممکن سبک نویسنده در زبان مبدأ را در زبان مقصد باز بیافریند غایت مطلوبش این است که خواننده فارسی زبان از خواندن اثری که مثلاً از جویس ترجمه شده همان تجربه‌ای را از سر بگذراند که خواننده انگلیسی زبان از خواندن جویس و آیا اصلاً چنین آرمانی امکان تحقق دارد؟!
با نقل قولی از استاینر سخن را به پایان می‌بریم: «ادراک ناتوانی بی‌پایان، موجب اندوهی خاص می‌شود.» همین اندوه است که بر تاریخ و نظریه ترجمه سایه انداخته است.

آخرین بروز رسانی در جمعه, 30 مرداد 1388 ساعت 04:37
 

زبان، هنر آفرینش

مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
دوشنبه, 28 آبان 1386 ساعت 04:50

گفت وگوی با دکتر مرتضی کاخی

مرتضی کاخی در آبان 1317 در تربت حیدریه به دنیا آمد. تحصیلات دبستانی را در آن شهر و دبیرستانی را در مشهد و دانشگاهی را در تهران ـ دانشگاه تهران ـ گذراند و در 24 سالگی دوره دکترای قضایی حقوق را به پایان برد در همان ایام وارد رسته سیاسی «دیپلماتیک» وزارت امور خارجه شد و تا سال 1360 در آنجا در ماموریت‌های سوییس، چکسلواکی و لندن بود پس از انقلاب کار‌دار سفارت ایران در لندن و سپس رییس اداره اول سیاسی در مرکز بود و آخرین شغل او مشاور عالی سیاسی بود که به افتخار بازنشستگی (در 40 سالگی) نایل شد کنار رفتن از خدمت سیاسی او را به علایقی که در زمینه فرهنگ و ادب داشت و پیش از ورود به رسته سیاسی وزارت امور خارجه، از طریق چاپ شعر و مقاله در جراید به آن می‌پرداخت، از نو پیوند داد. اکنون مشاور فرهنگی چند موسسه انتشاراتی و استاد حقوق مدنی در دانشگاه است.

کتاب‌هایی از او به چاپ رسیده که می‌توان از میان آنها آثار زیر را نام برد:
-
در زمینه شعر:
ـ روشن‌تر از خاموشی (آنتولوژی شعر معاصر)
ـ قدر مجموعه گل (آنتولوژی غزل فارسی از آغاز تا امروز، با شرح و توضیح) و کتاب: این کوزه‌گر دهر (آنتولوژی رباعی) و نامه‌ اهل خراسان (آنتولوژی قصیده) از طرف نشر فرزان زیر چاپ است.
ـ در زمینه ترجمه : سیر‌اندیشه سیاسی از افلاطون تا ناتو (فلسفه سیاسی(
ـ در زمینه تصحیح و گردآوری:
ـ باغ بی‌برگی، یاد‌نامه مهدی اخوان ثالث
ـ صدای حیرت‌‌بیدار، مجموعه مصاحبه‌‌های اخوان در دو جلد
ـ سر کوه بلند، آنتولوژی شعر اخوان
ـ شیوه نگارش، تألیف، در مورد آیین نگارش و آماده‌سازی کتاب
ـ ده‌ها مقاله و مصاحبه در روز‌نامه‌ها و ماهنامه‌های کشور
در دوران خدمت دیپلماتیک خود تنظیم قرارداد اروند رود با عراق درسال 1375 و ترسیم خط تالوگ و تهیه پروتکل‌‌های نهایی آن، همکاری پژوهشی در زمینه بازگرداندن جزایر سه‌گانه خلیج‌فارس به دامان میهن و در سال‌های 1370 تهیه و تنظیم طرح تاریخ شهر تهران به روایت اسناد و تصویر با همکاری گروهی از دانشمندان علم و ادب و فرهنگ کشور به عنوان سرپرست طرح، از کار‌های جنبی فرهنگی و ملی اوست و نیز در هفته کتاب سال 1381 در انتخابی که از سوی خوانندگان آن کتاب و دانشگاهیان به عمل آمده بود جایزه مولف و ویراستار برگزیده معاصر به ایشان تعلق گرفت.

به نظر شما ویراستار کیست و تا چه اندازه ویراستار در کشور ما شناخته شده است؟
ویراستار، یعنی کسی که کتابی را غالبا برای چاپ و منتشر شدن ویرایش می‌کند، مثل صنعت چاپ از اروپا به کشور ما آمده است، تا 50-40 سال پیش ما در ایران با وجود شریفی مثل ویراستار، سروکار نداشتیم و آشنا نبودیم. صاحب اثر کتابش را می‌‌نوشت، به چند نفری از آشنایان اهل اصطلاح می‌داد که بخوانند و کم و کاستی‌هایش را گوشزد کنند و صاحب اثر در مقدمه کتاب از آنها تشکر می‌‌کرد. در کنار مؤلف با مترجم، یک غلطگیر مطبعی هم بود که علاوه بر صاحب اثر، او هم به غلط‌های چاپی کتاب توجه داشت و آنها را اصلاح می‌کرد. این قاعده کار بود و مثل هر قاعده‌ای امکان دارد که استثنا هم داشته باشد. بنابراین اگر آدم دقیقی پیدا شود و بگوید که نه ! این طوری نیست بلکه فلان کتاب را در روز ضربت خوردن و قتل ناصر‌الدین شاه فلان کس در چاپخانه بمبئی یا لیدن یا برلن «ویرایش» کرده، همان‌طور که عرض کردم استثناست و قاعده نیست و نبوده.
اروپائیان ویرایش کردن کتاب «EDIT» را از سوابق ایام داشته‌اند. امروزه ـ و حتی دیروزه ـ ویراستار در درجه اول به کسی می‌گفتند که سفارش کتابی را می‌‌داد به یک مؤلف و می‌گفت مثلا می‌خواهم کتابی در زمینه زندگی « ادوارد هشتم» بنویسی و سعی کنی فلان واقعه و فلان مطلب یا مطالب هم در آن باشد. از مراجعی مثل فلان کتاب استفاده کنی که مورد تایید من است. فلان حجم را بیشتر یا کمتر نداشته باشد. عکس‌‌ داشته باشد یا نداشته باشد. مؤلف پس از تهیه کتاب بر طبق سفارش ویراستار«EDITOR» صورت ] نخستین[ کتاب را به او می‌سپرد و ویراستار پس از خواندن کتاب مطالبی را اضافه یا حذف و در انشای کتاب تصرفی می‌کردـ. اگر لازم بود ـ و از مولف می‌خواست بر طبق نظر او مجددا کتاب را تهیه و تکمیل کند و این روند ادامه می‌یافت تا کتاب به صورت نهایی و مورد نظر ویراستار درآید. آن وقت کتاب قابل چاپ می‌شد. امروزه هنوز در روزنامه‌ها و مجلات همین پروسه وجود دارد و یک «سردبیر» یا «دبیر فلان صفحه یا صفحات» نشریه حتی در ایران همین کار را می‌کند.
اما مواردی هم در اروپا و در ایران پیش می‌آید که مؤلف اثر خود را بدون سفارش قبلی، شخصا تهیه و تمام می‌کند و به ناشر می‌‌سپارد. ناشر آن را به ویراستار می‌دهد. ویراستار کتاب را می‌خواند و آنچه را به نظرش می‌‌رسد به صورت «پانوشت» یا «پی‌نوشت» و با ذکر حرف «و» (یعنی ویراستار) آن را آماده چاپ می کند و غالبا به دستور ناشر حذف و اضافه‌‌ای هم در متن می‌شود و البته با اطلاع و اجازه مولف، معمولا این شیوه کار درمورد کتاب‌هایی که سال‌ها یا قرن‌ها پیش تهیه شده و امروزه می‌خواهد چاپ شود در واقع شیوه‌ای ناگریز است.
اما امروزه در ایران و در صنعت نشر، عموما به «Copy_ EDITOR» که در فارسی به «نسخه‌پرداز» ترجمه شده ویراستار می‌گویند و این امر یا تعارفی است که ناشر به نسخه‌پرداز می‌کند یا نسبتی است که نسخه‌پرداز به خودش می‌دهد وظیفه نسخه‌پرداز اما، آن است که بدون دخالت در محتوای کتاب« املا و انشاء و نقطه‌‌گذاری و صفحه‌آرایی کتاب را یک دست و مرتب می‌کند. غالبا حق تعیین حروف تا حد «مارک آپ» را هم به نسخه پردازان مجرب می‌دهند. بدیهی است احتمال دارد که یک نسخه‌پرداز بسیار با سواد باشد و بتواند در موضوع کتاب هم نکاتی را گوشزد کند که فقط گوشزد می‌کند و نه بیشتر و تصمیم با ویراستار یا صاحب‌اثر است. بنابر آنچه گفتم ویراستار به معنای واقعی‌‌اش در کشور ما یا کم است یا شناخته شده نیست و آنچه عموما، شناخته شده است نسخه‌پرداز است با عنوان ویراستار. مرحوم دکتر غلامحسین مصاحب به معنای اروپایی و اصیل کلمه ویراستار دایره‌المعارف فارسی بود. یعنی نشست و کتابی را از لحاظ شکل و حجم و محتوا طراحی کرد. نویسندگان مدخل‌‌ها را پیدا کرد. سفارش کار را به یکایک آنها داد. سپس سطر به سطر هر مدخل را خواند و به دیگرانی که اهل آن مطلب بودند داد که بخوانند و وقتی صورت‌نهایی مدخل فراهم شد، حروف نگار، نوع حروف، نوع کاغذ و همه چیز مربوط به این کتاب مستطاب را مشخص کرد و کتاب را به زیر چاپ برد. بنابراین هر افتخاری که این کتاب سه جلدی داشته باشد ـ به ویژه جلد اول که تماما زیر نظر او تهیه و چاپ شد. متعلق به اوست که هم کارگردان و هم تهیه کننده این کتاب به صورت توأمان بود. یاد آن بزرگ گرامی باد.
شما زبان را عامل مهمی در اندیشیدن و احساس کردن دانسته‌اید. اگر زبان ما را به خود بخواند، خود را به ما می‌نمایاند. و به گفته «هامن» به «هردر» در 1784 که بیان خوب و رسای «دموستیس» را جز تکرار سه کلمه نمی‌داند: عقل، زبان، لوگوس، زبان یک بعد مستقل معنایی و فرمی را می‌یابد با توجه به این که شما هم بر استقلال کلمه تأکید کرده‌اید، این که زبان عامل برچیزی باشد یا تنها خود زبان باشد را می‌شود توضیح دهید؟
من پاسخ این پرسش و پرسش پیشین شما راجع به ویرایش و احتمالا پرسش‌های بعدی شما را تا حدی که از دستم ساخته بوده در کتاب «شیوه نگارش» آورده‌‌ام به ویژه چاپ چهارم آن که تکمیل هم شده است. اما اکنون و اینجا آنچه را که در حد یک صفحه ادبی و فرهنگی یک روزنامه است و باید براساس عرف ژرونالیسم جهانی به صورت خلاصه بازیابی روان و ساده و بدون ارجاعات متعدد باشد ـ می‌گویم. اگر بیش تر از این می‌خواهید به کتاب بنده یا به کتاب‌های تخصصی زبان‌شناسی و یا کتاب با ارزش و معتبر و علمی «راهنمای آماده ساختن کتاب» ویراست دوم تألیف دکتر شمس الدین ادیب سلطانی مراجعه بفرمایید. امیدوارم در مورد کتاب اخیر‌الذکر طاقت مطالعه نگارش خاص دکتر ادیب سلطانی را بیاورید، اما صرف‌نظر از آن، کتاب مذکور در سطح جهانی واقعا کتابی بی‌‌بدلیل و کامل و معتبراست. چه می‌شود کرد. دکترادیب سلطانی در پاسخ بنده که چرا آثار تألیفی و ترجمه‌ای خود را به زبانی ساده‌تر نمی‌نویسید فرمود: یک ضرب‌المثل آلمانی می‌گوید تا وقتی می‌توانی مشکل بنویسی، ساده‌ننویس! بگذاریم. (از ادبیات کتاب‌های «گجستک ابالیش» و «یاتکار زریران» و غیر اینها نمی‌شود معادل قابل فهمی برای مثلا ماتریالیسم دیالکتیک بیرون کشید. حاصل این گونه عشق‌ورزی‌ها به زبان فارسی حداقل این است که معشوق را سترون می‌کند، باز م بگذریم. اما این سخن را من یک روزی از روز‌ها به عنوان یک فارسی زبان که عاشق این زبان است باید می‌گفتم. امیدوارم استاد یگانه و دوست ارجمندم دکتر ادیب سلطانی این فقره را به دل نگیرند)
من در کتابم و احتمالا در جاهای دیگرگفته‌ام، یعنی این گفته قدیمی را تکرار کرده‌ام ـ که زبان در ابتدای پیدایش با ترکیب چند آوا به صورت قراردادی بین جماعتی از مردم به منظور انتقال یک معنای درونی یا یک حس و عاطفه از جانب کسی به کس دیگر کلمه را به وجود آورده واز ترکیب کلمات کلام و زبان به وجود آمده و با تحول اجتماع هم تحول یافته تا به مرحله امروزی رسیده است که دیگر فاصله زیادی از آن کاربرد ابزاری و وسیله انتقال وحمل یک معنا از ذهنیتی به ذهنیت‌های دیگر به خود گرفته است. امروز دیگر زبان‌ تنها وسیله انتقال یک اندیشه نیست بلکه وسیله اندیشیدن و خوداندیشیدن است در حالتی که از سکوت صامت ذهن به صورت صوت خارجی نمود می‌یابد. دست کم می‌توان گفت که در حالاتی وسیله‌ اندیشیدن است نه وسیله انتقال آن. می‌دانیم که در میان اقتصاد‌ دانان هم «پول» در بادی امر جز «وسیله‌ مبادله» چیزی نبود و ارزش آن به قول منطقیون از مقوله تقرر شیء در ظرف «وعاع» اعتبار و امری اعتباری بود به اعتباری معتبر. اما امروز دیگرتنها وسیله مبادله ساده نیست بلکه تحولات اقتصادی جوامع آن را تبدیل به مهم‌‌ترین وسیله تحریک فعالیت‌‌های اقتصادی کرده است.

زبان هم به عنوان یک پدیده اجتماعی قراردادی، دربادی امر همین صورت را داشته و امروز به صورتی درآمده که با آن می‌توان فکر کرد. در حوزه هنر‌‌های کلامی از جمله شعر و نثر از این هم بسی فراتر رفته وعنصر اصلی کشف و آفرینش هنری است. زبان دیگر در این حوزه، وسیله انتقال حس و معنا نیست بلکه خالق آن است. خالق چیزی است که پیش از آن وجود نداشته، حتی وجود ذهنی. بدین گونه دیگر معنا ندارد بگوییم زبان وسیله انتقال است. وقتی مولانا می‌گوید: «آینه صبوح را ترجمه شبانه کن» یا اخوان ثالث می‌گوید، «تا حریم سایه‌های سبز», «تا بهار سبزه‌های عطر» از ترکیب این کلمات قراردادی معناهایی آفریده شده‌اند که نه مربوط به یکایک آن کلمات است و نه پیش از آن وجود داشته است. در هنر نقاشی هم اگر در ابتدا با رنگ و سطح می‌‌توانسته‌اند تصویر یک شیء را در خارج مجسم کنند و بکشند امروز دیگر با «کمپوزیسیون رنگ‌ها و ایجاد حجم» و نهادن اینها کنار هم به نقاشی انتزاعی «آبستره» رسیده‌ایم که تصویر چیزی را که در جهان موجود است به دست نمی‌دهد بلکه آفرینش محض است،‌ آفرینشی که پیش از آن درتصورهم نمی‌گنجیده است و حالا از «عدم» به «وجود» رسیده است، یعنی اضافه کردن چیزی به جهان آفرینش. بعضی شعر‌ها، یا نماد‌ها به طور کلی، دقیقا از همین مقوله است. اما آنجا که من گفته‌ام یعنی این گفته را پذیرفته و تکرار کرده‌ام که ـ هنگام نگارش یک متن باید تا آنجا که ممکن است سعی در نگارش کلمات به صورت مستقل و شکل‌‌ وجودی‌اش بکنیم؛ یعنی بی‌‌جهت کلمات را به هم وصل نکنیم مگر وقتی که با متصل کردن دو کلمه بخواهیم معنای سومی از آن به دست بدهیم. این حرف البته معلوم است که ارتباطی با ترکیب چند واژه، و نگارش آن حتی به صورت جدا از هم و‌آفرینش یک موجود معنایی جدید، مثل همان نمونه‌هایی که در بالا متذکر شدم، به کلی متفاوت است و دو مقوله جداست.
با اشاره به گفته هایدگر که «زبان همانا زبان است و نه چیز دیگر» و «زبان سخن می‌گوید » آیا می‌توانید وضعیت زبان در حوزه گفت و گو به ویژه گفت و گو‌های داستانی و نمایشنامه‌ای را برایمان بگویید؟
اگر دو مطلب را که پیش از این عرض کردم با هم ترکیب کنیم به گمانم من پاسخ شما را در یک جمله می‌توانم بدهم. یک زبان وسیله اندیشیدن است و اثر هنری اعم از نثر و نمایشنامه‌ و شعر ـ به ویژه شعر ـ اتفاقی است که در زبان می‌افتد. با این که نیازی به شرح و بسط ندارد ولی اگر مایل باشید مثالی بزنم: همان طور که بار‌ها گفته‌ام و بار دیگر می‌گویم، تفاوت مثلا مولانا و حافظ و نیما و اخوان و شاملو و دیگران با یک روستایی ساده در حوزه مثلا عاطفی و حس کردن فقط معجزه تسلط بر کلام و استخدام به موقع و به سامان هنری آن است. پس اتفاق در زبان می‌افتد و اگر حافظ، حافظ است و آن روستایی ساده، روستایی ساده باقی می‌ماند به خاطر این نیست که حافظ مثلا از آن روستایی بهتر یا بیشتر عاشق است، چون ملاکی برای این گونه قضاوت جز بر زبان آوردن و تقرر معنا در زبان نیست. ما از درون حسیات بر زبان نیامده یک روستایی ساده، یا با زبان الکن و ناساز و بی‌اندام او نمی‌توانیم به وجود یا میزان حس او پی‌ببریم. این زبان است که ژرفای درون را آشکار می‌کند و زبان فاخر به طرزی فاخر‌تر البته. پس اتفاقی که در ببان می‌افتد حیثیت و جودی آفرینش هنری و اندازه آن را نشان می دهد و در واقع اصل هنر است.
این که در زبان فارسی هم قاعده‌ای وجود دارد مبنی بر این که کلمه‌های مرکب به این دلیل «مرکب» شده‌اند که از ترکیب آنها کلمه جدیدی به وجود آید، تا چه حد همچون قاعده‌ای که در زبان فرانسه، انگلیسی به کار برده می‌شود، قابل اجراست و نیز در مقوله تعیین املای کلماتی که تلفظ یکسان دارند، هرچند که توجه به ریشه لغت (اتیمولوگ) می‌توا‌ند شاهد بر درست‌نویسی باشد، با توجه به حجم وسیع ساخت واژه در دنیای امروز در هر حوزه‌ای والبته روند کند ترجمه و حرکت لاک‌پشت وار واژه‌سازی در ایران، نیاز تازه‌ای برای نوعی واژه‌سازی دیگر از زبان فارسی احساس نمی‌شود؟
زبان فارسی زبانی است که از لحاظ امکانات بالقوه بسیار تواناست مثلاً زبانی قالبی ـ مثل عربی ـ نیست که ما قالب اسم فاعل و اسم مفعول و حالت‌‌های جمع به خصوص جمع‌مکسر بعضی واژه‌ها مثل فهرست که باید بر وزن «فعاعل» بیاید و در نتیجه در حالت جمع‌بندی به (فهارس) می شود و حرف «ت» که از قالب زیاد‌تر است بیفتد، نیست. ما در فارسی نشانه‌هایی داریم که فعل لازم را با اضافه کردن یک «الف» تبدیل به فعل متعدی می‌کنیم حالا هر وزنی می‌خواهد داشته باشد. قالبی نیست. مثلا خوردن می‌شود خوراندن , پریدن، پراندن، دویدن، دواندن، خندیدن، خنداندن و غیر اینها. یا برای ساختن اسم فاعل، اسم مفعول یا صفت مشبه تنها با اضافه کردن علامتی به هر وزن و هر اندازه می‌خواهد بشود به نتیجه دلخواه می‌رسیم. دیگر این که مذکر و مؤنث حقیقی و مجازی ندارد بنابراین برای آموختن این زبان مشکلاتی که اغلب زبان‌های حتی اروپایی دارند، ندارد. در مورد فرانسه، انگلیسی، که من اتفاقا با این دو زبان آشنا هستم می‌توانم بگویم که از لحاظ قالبی نبودن با فارسی شبیه هستند. واژه‌‌سازی در فارسی بسیار ساده است. اگر ما واژه‌‌‌های علمی و فنی به اندازه نیاز امروزین خود نداریم به علت فقر زبان نیست، بلکه روی آن کار نشده است وگرنه در عرفان که روی آن شاعران قرون گذشته کار کرده‌اند قابلیت زبان فارسی در میان تمامی زبان‌‌های جهان از همه بیشتر است. در عالم شعر و سرود از هیچ زبانی کمتر نیست، چون روی آن کار شده است. امروز هم مثلا ما برای معادل‌سازی کلمه فرانسوی NCONSCEMMENT یعنی «ناخودآگاه» آنرا می‌سازیم و بر همین قیاس کلماتی کلماتی دیگر مثل «نابخردانه» «ناباورانه» و … . بنابراین قواعد زبان و طبیعت آن به گونه‌ای است که واژه‌سازی در آن ساده است یا بهتر بگویم از این دو زبان اروپایی که گفتید مشکل‌تر نیست و غالبا ساده‌‌‌تر هم هست. منتهای مراتب باید به وسیله‌ اشخاص متخصص و استادان برجسته زبان که دست کم به زبان عربی و یک زبان معتبر اروپایی آشنایی کافی داشته باشند ـ که در فرهنگستان زبان و ادب فارسی جمع شوند و صلاحیت علمی آنها مورد تایید طبقات تحصیل کرده کشور باشد به واژه‌سازی بپردازیم و توقع داشته باشیم که محصول کار آنها مورد قبول هم واقع خواهد شد.
این کار را یک نفره نمی‌توان انجام داد، باید گروهی متخصص درجه اول در زبان و ادیب مسلط بر ادب گذشته و حال فارسی و آشنا به زبان و ادب عربی و فرانسه یا انگلیسی یا آلمانی (دست کم یکی از این سه زبان اروپایی) جمع شوند و به این کار بپردازند آن هم با حوصله و تأنی. اگر مثل ترک‌های ترکیه قرار باشد در عرض چند سال معادل تمام واژه‌های خارجی ساخته شود و از مردم خواسته شود این واژه‌ها را به صرافت طبع مورد استفاده قرار دهند، همین می‌شود که می‌بینیم؛ یعنی نه طبقات عوام و نه خواص هیچ کدام به محصولات این کارخانه واژه‌سازی توجهی نکردند و فقط چند ناسیونالیست متعصب «شوورینیست» چند صباحی به آن توجه کردند و بعد هم خسته و کوفته رها کردند.
در ایران عصر پهلوی اول هم چند تنی از ناسیونالیست‌های وطنی ـ خارج از فرهنگستان ـ به واژه‌سازی‌های عجولانه و نادرست و مضحک و ناهموار پرداختند که فقط وسیله انبساط خاطر اهل ادب و فرهنگ شدند. بنابراین، واژه‌‌سازی در زبان در طول قرن‌ها به عمل آمده و اصلاح زبان هم به مدت‌ها ممارست و ذوق ادبی ـ و نه تعصب ملی ـ نیاز دارد. گاهی گروهی یا فردی ناآشنا به گذشته زبان فارسی می‌آید و مثلا به جای «MEDIA» واژه‌ «رسانه» را می‌گذارد، غافل از این که «رسانه» در زبان فارسی میانه و در اشعار ناصرخسرو و سبک خراسانی واژه معمول و به معنای «درد و رنج و افسون و مصیبت» بوده است. (بگذریم که این کلمه فعلا در فارسی جا افتاده و معمول شده. شاید به دلیل این که برخی از وسایل ارتباط جمعی حالت همان مصیبت‌ و رنج را داشته‌اند!) باید از این گونه اشتباهات پرهیز شود و برای این کار باید نخبگان ادب و فرهنگ ـ و نه عوامل فلان جریان سیاسی ـ بیایند و به این کار بپردازند. این کار حتما باید گروهی باشد. نمونه فردی واژه‌سازی همان جریان «دساتیری» معروف است که پیشنهاد‌های ساختگی‌اش هرگز مورد تایید اهل ادب و فرهنگ قرار نگرفت.

آخرین بروز رسانی در جمعه, 30 مرداد 1388 ساعت 04:38
 

محمد قاضی (مترجم)

مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
چهارشنبه, 23 آبان 1386 ساعت 13:56
محمد قاضی فرزند میرزا عبدالخالق قاضی در ۱۲ مرداد ۱۲۹۲ در شهر مهاباد به دنیا آمد. میرزا عبدالخالق، امام جمعه مهاباد بود. محمد قاضی آموختن زبان فرانسه را در مهاباد نزد شخصی به‌نام آقای گیو، از کردان عراق، آغاز کرد. قاضی در سال ۱۳۰۸ با کمک عموی خود میرزا جواد قاضی که از آلمان دیپلم حقوق گرفته‌بود و در وزارت دادگستری آن‌زمان کار می‌کرد، به تهران آمد و در سال ۱۳۱۵ از دارالفنون در رشته ادبی دیپلم گرفت. او در مهرماه ۱۳۲۰ به استخدام وزارت دارایی درآمد. در ۱۳۵۴ به سرطان حنجره و از دست دادن تارهای صوتی دچار شد و بازنشسته شد. او چندی با کانون پرورش کودکان و نوجوانان در تهران نیز همکاری داشت. قاضی در سحرگاه چهارشنبه ۲۴ دی‌ماه ۱۳۷۶ در بیمارستان دی در سن ۸۴ سالگی درگذشت و پیکر این استاد بزرگ را در مهاباد به ‌خاک سپردند.

آثار ترجمه‌شده توسط محمد قاضی
از آثار مهم ترجمه‌شده توسط محمد قاضی می‌توان از این کتب نام برد:
جزیره پنگوئن‌ها (اثر آناتول فرانس)
چهل روز موسی داغ اثر فرانتز ورفل (ترجمه‌شده در ۱۳۷۳ خ.)
درد ملت (ترجمه به همراه احمد قاضی از رمان کردی «ژانی گه‌ل»‌ نوشته ابراهیم احمد)
دن کیشوت اثر سروانتس (ترجمه‌شده در ۱۳۱۶ خ.)
زوربای یونانی اثر نیکوس کازانتزاکیس
شازده کوچولو، سنت اگزوپری، ۱۳۳۳ خ.
صلاح‌الدین ایوبی اثر آلبر شاندور.
قلعه مالویل
کمون پاریس
مسیح بازمصلوب
نان و شراب
آدم‌ها و خرچنگ‌ها
آزادی یا مرگ
ایالات نامتحد (اثر ولادیمیر پوزنر)
باخانمان
بردگان سیاه
پولینا چشم و چراغ کوهپایه
تاریخ ارمنستان
تاریخ مردمی آمریکا
خداحافظ گری کوپر
داستان کودکی من
در زیر یوغ
در نبردی مشکوک
ساده‌دل از ولتر، ۱۳۳۳خ.
سپیددندان (جک لندن)، ترجمه در ۱۳۳۱ خ.
سرمایه‌داری آمریکا
سمرقند
شاهزاده و گدا اثر مارک تواین، ترجمه ۱۳۳۳ خ.
غروب فرشتگان اثر پاسکال چاکماکیان
فاجعه سرخپوستان آمریکا
کرد و کردستان، نوشته واسیلی نیکیتین
کلود ولگرد (اثر ویکتور هوگو)، ترجمه در ۱۳۱۷ خ.
کوروش کبیر اثر آلبر شاندور.
ماجراجوی جوان
مادر (اثر ماکسیم گورکی)
مادر (اثر پرل باک)
کتاب‌های نوشته‌شده توسط قاضی
خاطرات یک مترجم
سرگذشت ترجمه‌های من
زارا

آخرین بروز رسانی در جمعه, 30 مرداد 1388 ساعت 04:38
 
<< شروع < قبلی 1 2 3 4 5 6 7 بعدی > انتها >>

صفحه 7 از 7

زبان سایت

English French German Italian Portuguese Russian Spanish

درصد تکمیل پرونده

برای دیدن درصد تکمیل پرونده خود
عضو شوید.

آخرین گروه های کاری

نقشه سایت

مرکز ترجمه و پژوهش ایران

Farsi Localization and translation center >>> Iran Tours >>> Iran Airport Transfer >>> Iran Responsible Travel >>> Iran Tour and Travel Agency >>> Iran Travel Service >>> Go Farsi