|
دوشنبه, 28 آبان 1386 ساعت 04:50 |
|
گفت وگوی با دکتر مرتضی کاخی
مرتضی کاخی در آبان 1317 در تربت حیدریه به دنیا آمد. تحصیلات دبستانی را در آن شهر و دبیرستانی را در مشهد و دانشگاهی را در تهران ـ دانشگاه تهران ـ گذراند و در 24 سالگی دوره دکترای قضایی حقوق را به پایان برد در همان ایام وارد رسته سیاسی «دیپلماتیک» وزارت امور خارجه شد و تا سال 1360 در آنجا در ماموریتهای سوییس، چکسلواکی و لندن بود پس از انقلاب کاردار سفارت ایران در لندن و سپس رییس اداره اول سیاسی در مرکز بود و آخرین شغل او مشاور عالی سیاسی بود که به افتخار بازنشستگی (در 40 سالگی) نایل شد کنار رفتن از خدمت سیاسی او را به علایقی که در زمینه فرهنگ و ادب داشت و پیش از ورود به رسته سیاسی وزارت امور خارجه، از طریق چاپ شعر و مقاله در جراید به آن میپرداخت، از نو پیوند داد. اکنون مشاور فرهنگی چند موسسه انتشاراتی و استاد حقوق مدنی در دانشگاه است.
کتابهایی از او به چاپ رسیده که میتوان از میان آنها آثار زیر را نام برد: - در زمینه شعر: ـ روشنتر از خاموشی (آنتولوژی شعر معاصر) ـ قدر مجموعه گل (آنتولوژی غزل فارسی از آغاز تا امروز، با شرح و توضیح) و کتاب: این کوزهگر دهر (آنتولوژی رباعی) و نامه اهل خراسان (آنتولوژی قصیده) از طرف نشر فرزان زیر چاپ است. ـ در زمینه ترجمه : سیراندیشه سیاسی از افلاطون تا ناتو (فلسفه سیاسی( ـ در زمینه تصحیح و گردآوری: ـ باغ بیبرگی، یادنامه مهدی اخوان ثالث ـ صدای حیرتبیدار، مجموعه مصاحبههای اخوان در دو جلد ـ سر کوه بلند، آنتولوژی شعر اخوان ـ شیوه نگارش، تألیف، در مورد آیین نگارش و آمادهسازی کتاب ـ دهها مقاله و مصاحبه در روزنامهها و ماهنامههای کشور در دوران خدمت دیپلماتیک خود تنظیم قرارداد اروند رود با عراق درسال 1375 و ترسیم خط تالوگ و تهیه پروتکلهای نهایی آن، همکاری پژوهشی در زمینه بازگرداندن جزایر سهگانه خلیجفارس به دامان میهن و در سالهای 1370 تهیه و تنظیم طرح تاریخ شهر تهران به روایت اسناد و تصویر با همکاری گروهی از دانشمندان علم و ادب و فرهنگ کشور به عنوان سرپرست طرح، از کارهای جنبی فرهنگی و ملی اوست و نیز در هفته کتاب سال 1381 در انتخابی که از سوی خوانندگان آن کتاب و دانشگاهیان به عمل آمده بود جایزه مولف و ویراستار برگزیده معاصر به ایشان تعلق گرفت. به نظر شما ویراستار کیست و تا چه اندازه ویراستار در کشور ما شناخته شده است؟ ویراستار، یعنی کسی که کتابی را غالبا برای چاپ و منتشر شدن ویرایش میکند، مثل صنعت چاپ از اروپا به کشور ما آمده است، تا 50-40 سال پیش ما در ایران با وجود شریفی مثل ویراستار، سروکار نداشتیم و آشنا نبودیم. صاحب اثر کتابش را مینوشت، به چند نفری از آشنایان اهل اصطلاح میداد که بخوانند و کم و کاستیهایش را گوشزد کنند و صاحب اثر در مقدمه کتاب از آنها تشکر میکرد. در کنار مؤلف با مترجم، یک غلطگیر مطبعی هم بود که علاوه بر صاحب اثر، او هم به غلطهای چاپی کتاب توجه داشت و آنها را اصلاح میکرد. این قاعده کار بود و مثل هر قاعدهای امکان دارد که استثنا هم داشته باشد. بنابراین اگر آدم دقیقی پیدا شود و بگوید که نه ! این طوری نیست بلکه فلان کتاب را در روز ضربت خوردن و قتل ناصرالدین شاه فلان کس در چاپخانه بمبئی یا لیدن یا برلن «ویرایش» کرده، همانطور که عرض کردم استثناست و قاعده نیست و نبوده. اروپائیان ویرایش کردن کتاب «EDIT» را از سوابق ایام داشتهاند. امروزه ـ و حتی دیروزه ـ ویراستار در درجه اول به کسی میگفتند که سفارش کتابی را میداد به یک مؤلف و میگفت مثلا میخواهم کتابی در زمینه زندگی « ادوارد هشتم» بنویسی و سعی کنی فلان واقعه و فلان مطلب یا مطالب هم در آن باشد. از مراجعی مثل فلان کتاب استفاده کنی که مورد تایید من است. فلان حجم را بیشتر یا کمتر نداشته باشد. عکس داشته باشد یا نداشته باشد. مؤلف پس از تهیه کتاب بر طبق سفارش ویراستار«EDITOR» صورت ] نخستین[ کتاب را به او میسپرد و ویراستار پس از خواندن کتاب مطالبی را اضافه یا حذف و در انشای کتاب تصرفی میکردـ. اگر لازم بود ـ و از مولف میخواست بر طبق نظر او مجددا کتاب را تهیه و تکمیل کند و این روند ادامه مییافت تا کتاب به صورت نهایی و مورد نظر ویراستار درآید. آن وقت کتاب قابل چاپ میشد. امروزه هنوز در روزنامهها و مجلات همین پروسه وجود دارد و یک «سردبیر» یا «دبیر فلان صفحه یا صفحات» نشریه حتی در ایران همین کار را میکند. اما مواردی هم در اروپا و در ایران پیش میآید که مؤلف اثر خود را بدون سفارش قبلی، شخصا تهیه و تمام میکند و به ناشر میسپارد. ناشر آن را به ویراستار میدهد. ویراستار کتاب را میخواند و آنچه را به نظرش میرسد به صورت «پانوشت» یا «پینوشت» و با ذکر حرف «و» (یعنی ویراستار) آن را آماده چاپ می کند و غالبا به دستور ناشر حذف و اضافهای هم در متن میشود و البته با اطلاع و اجازه مولف، معمولا این شیوه کار درمورد کتابهایی که سالها یا قرنها پیش تهیه شده و امروزه میخواهد چاپ شود در واقع شیوهای ناگریز است. اما امروزه در ایران و در صنعت نشر، عموما به «Copy_ EDITOR» که در فارسی به «نسخهپرداز» ترجمه شده ویراستار میگویند و این امر یا تعارفی است که ناشر به نسخهپرداز میکند یا نسبتی است که نسخهپرداز به خودش میدهد وظیفه نسخهپرداز اما، آن است که بدون دخالت در محتوای کتاب« املا و انشاء و نقطهگذاری و صفحهآرایی کتاب را یک دست و مرتب میکند. غالبا حق تعیین حروف تا حد «مارک آپ» را هم به نسخه پردازان مجرب میدهند. بدیهی است احتمال دارد که یک نسخهپرداز بسیار با سواد باشد و بتواند در موضوع کتاب هم نکاتی را گوشزد کند که فقط گوشزد میکند و نه بیشتر و تصمیم با ویراستار یا صاحباثر است. بنابر آنچه گفتم ویراستار به معنای واقعیاش در کشور ما یا کم است یا شناخته شده نیست و آنچه عموما، شناخته شده است نسخهپرداز است با عنوان ویراستار. مرحوم دکتر غلامحسین مصاحب به معنای اروپایی و اصیل کلمه ویراستار دایرهالمعارف فارسی بود. یعنی نشست و کتابی را از لحاظ شکل و حجم و محتوا طراحی کرد. نویسندگان مدخلها را پیدا کرد. سفارش کار را به یکایک آنها داد. سپس سطر به سطر هر مدخل را خواند و به دیگرانی که اهل آن مطلب بودند داد که بخوانند و وقتی صورتنهایی مدخل فراهم شد، حروف نگار، نوع حروف، نوع کاغذ و همه چیز مربوط به این کتاب مستطاب را مشخص کرد و کتاب را به زیر چاپ برد. بنابراین هر افتخاری که این کتاب سه جلدی داشته باشد ـ به ویژه جلد اول که تماما زیر نظر او تهیه و چاپ شد. متعلق به اوست که هم کارگردان و هم تهیه کننده این کتاب به صورت توأمان بود. یاد آن بزرگ گرامی باد. شما زبان را عامل مهمی در اندیشیدن و احساس کردن دانستهاید. اگر زبان ما را به خود بخواند، خود را به ما مینمایاند. و به گفته «هامن» به «هردر» در 1784 که بیان خوب و رسای «دموستیس» را جز تکرار سه کلمه نمیداند: عقل، زبان، لوگوس، زبان یک بعد مستقل معنایی و فرمی را مییابد با توجه به این که شما هم بر استقلال کلمه تأکید کردهاید، این که زبان عامل برچیزی باشد یا تنها خود زبان باشد را میشود توضیح دهید؟ من پاسخ این پرسش و پرسش پیشین شما راجع به ویرایش و احتمالا پرسشهای بعدی شما را تا حدی که از دستم ساخته بوده در کتاب «شیوه نگارش» آوردهام به ویژه چاپ چهارم آن که تکمیل هم شده است. اما اکنون و اینجا آنچه را که در حد یک صفحه ادبی و فرهنگی یک روزنامه است و باید براساس عرف ژرونالیسم جهانی به صورت خلاصه بازیابی روان و ساده و بدون ارجاعات متعدد باشد ـ میگویم. اگر بیش تر از این میخواهید به کتاب بنده یا به کتابهای تخصصی زبانشناسی و یا کتاب با ارزش و معتبر و علمی «راهنمای آماده ساختن کتاب» ویراست دوم تألیف دکتر شمس الدین ادیب سلطانی مراجعه بفرمایید. امیدوارم در مورد کتاب اخیرالذکر طاقت مطالعه نگارش خاص دکتر ادیب سلطانی را بیاورید، اما صرفنظر از آن، کتاب مذکور در سطح جهانی واقعا کتابی بیبدلیل و کامل و معتبراست. چه میشود کرد. دکترادیب سلطانی در پاسخ بنده که چرا آثار تألیفی و ترجمهای خود را به زبانی سادهتر نمینویسید فرمود: یک ضربالمثل آلمانی میگوید تا وقتی میتوانی مشکل بنویسی، سادهننویس! بگذاریم. (از ادبیات کتابهای «گجستک ابالیش» و «یاتکار زریران» و غیر اینها نمیشود معادل قابل فهمی برای مثلا ماتریالیسم دیالکتیک بیرون کشید. حاصل این گونه عشقورزیها به زبان فارسی حداقل این است که معشوق را سترون میکند، باز م بگذریم. اما این سخن را من یک روزی از روزها به عنوان یک فارسی زبان که عاشق این زبان است باید میگفتم. امیدوارم استاد یگانه و دوست ارجمندم دکتر ادیب سلطانی این فقره را به دل نگیرند) من در کتابم و احتمالا در جاهای دیگرگفتهام، یعنی این گفته قدیمی را تکرار کردهام ـ که زبان در ابتدای پیدایش با ترکیب چند آوا به صورت قراردادی بین جماعتی از مردم به منظور انتقال یک معنای درونی یا یک حس و عاطفه از جانب کسی به کس دیگر کلمه را به وجود آورده واز ترکیب کلمات کلام و زبان به وجود آمده و با تحول اجتماع هم تحول یافته تا به مرحله امروزی رسیده است که دیگر فاصله زیادی از آن کاربرد ابزاری و وسیله انتقال وحمل یک معنا از ذهنیتی به ذهنیتهای دیگر به خود گرفته است. امروز دیگر زبان تنها وسیله انتقال یک اندیشه نیست بلکه وسیله اندیشیدن و خوداندیشیدن است در حالتی که از سکوت صامت ذهن به صورت صوت خارجی نمود مییابد. دست کم میتوان گفت که در حالاتی وسیله اندیشیدن است نه وسیله انتقال آن. میدانیم که در میان اقتصاد دانان هم «پول» در بادی امر جز «وسیله مبادله» چیزی نبود و ارزش آن به قول منطقیون از مقوله تقرر شیء در ظرف «وعاع» اعتبار و امری اعتباری بود به اعتباری معتبر. اما امروز دیگرتنها وسیله مبادله ساده نیست بلکه تحولات اقتصادی جوامع آن را تبدیل به مهمترین وسیله تحریک فعالیتهای اقتصادی کرده است.
زبان هم به عنوان یک پدیده اجتماعی قراردادی، دربادی امر همین صورت را داشته و امروز به صورتی درآمده که با آن میتوان فکر کرد. در حوزه هنرهای کلامی از جمله شعر و نثر از این هم بسی فراتر رفته وعنصر اصلی کشف و آفرینش هنری است. زبان دیگر در این حوزه، وسیله انتقال حس و معنا نیست بلکه خالق آن است. خالق چیزی است که پیش از آن وجود نداشته، حتی وجود ذهنی. بدین گونه دیگر معنا ندارد بگوییم زبان وسیله انتقال است. وقتی مولانا میگوید: «آینه صبوح را ترجمه شبانه کن» یا اخوان ثالث میگوید، «تا حریم سایههای سبز», «تا بهار سبزههای عطر» از ترکیب این کلمات قراردادی معناهایی آفریده شدهاند که نه مربوط به یکایک آن کلمات است و نه پیش از آن وجود داشته است. در هنر نقاشی هم اگر در ابتدا با رنگ و سطح میتوانستهاند تصویر یک شیء را در خارج مجسم کنند و بکشند امروز دیگر با «کمپوزیسیون رنگها و ایجاد حجم» و نهادن اینها کنار هم به نقاشی انتزاعی «آبستره» رسیدهایم که تصویر چیزی را که در جهان موجود است به دست نمیدهد بلکه آفرینش محض است، آفرینشی که پیش از آن درتصورهم نمیگنجیده است و حالا از «عدم» به «وجود» رسیده است، یعنی اضافه کردن چیزی به جهان آفرینش. بعضی شعرها، یا نمادها به طور کلی، دقیقا از همین مقوله است. اما آنجا که من گفتهام یعنی این گفته را پذیرفته و تکرار کردهام که ـ هنگام نگارش یک متن باید تا آنجا که ممکن است سعی در نگارش کلمات به صورت مستقل و شکل وجودیاش بکنیم؛ یعنی بیجهت کلمات را به هم وصل نکنیم مگر وقتی که با متصل کردن دو کلمه بخواهیم معنای سومی از آن به دست بدهیم. این حرف البته معلوم است که ارتباطی با ترکیب چند واژه، و نگارش آن حتی به صورت جدا از هم وآفرینش یک موجود معنایی جدید، مثل همان نمونههایی که در بالا متذکر شدم، به کلی متفاوت است و دو مقوله جداست. با اشاره به گفته هایدگر که «زبان همانا زبان است و نه چیز دیگر» و «زبان سخن میگوید » آیا میتوانید وضعیت زبان در حوزه گفت و گو به ویژه گفت و گوهای داستانی و نمایشنامهای را برایمان بگویید؟ اگر دو مطلب را که پیش از این عرض کردم با هم ترکیب کنیم به گمانم من پاسخ شما را در یک جمله میتوانم بدهم. یک زبان وسیله اندیشیدن است و اثر هنری اعم از نثر و نمایشنامه و شعر ـ به ویژه شعر ـ اتفاقی است که در زبان میافتد. با این که نیازی به شرح و بسط ندارد ولی اگر مایل باشید مثالی بزنم: همان طور که بارها گفتهام و بار دیگر میگویم، تفاوت مثلا مولانا و حافظ و نیما و اخوان و شاملو و دیگران با یک روستایی ساده در حوزه مثلا عاطفی و حس کردن فقط معجزه تسلط بر کلام و استخدام به موقع و به سامان هنری آن است. پس اتفاق در زبان میافتد و اگر حافظ، حافظ است و آن روستایی ساده، روستایی ساده باقی میماند به خاطر این نیست که حافظ مثلا از آن روستایی بهتر یا بیشتر عاشق است، چون ملاکی برای این گونه قضاوت جز بر زبان آوردن و تقرر معنا در زبان نیست. ما از درون حسیات بر زبان نیامده یک روستایی ساده، یا با زبان الکن و ناساز و بیاندام او نمیتوانیم به وجود یا میزان حس او پیببریم. این زبان است که ژرفای درون را آشکار میکند و زبان فاخر به طرزی فاخرتر البته. پس اتفاقی که در ببان میافتد حیثیت و جودی آفرینش هنری و اندازه آن را نشان می دهد و در واقع اصل هنر است. این که در زبان فارسی هم قاعدهای وجود دارد مبنی بر این که کلمههای مرکب به این دلیل «مرکب» شدهاند که از ترکیب آنها کلمه جدیدی به وجود آید، تا چه حد همچون قاعدهای که در زبان فرانسه، انگلیسی به کار برده میشود، قابل اجراست و نیز در مقوله تعیین املای کلماتی که تلفظ یکسان دارند، هرچند که توجه به ریشه لغت (اتیمولوگ) میتواند شاهد بر درستنویسی باشد، با توجه به حجم وسیع ساخت واژه در دنیای امروز در هر حوزهای والبته روند کند ترجمه و حرکت لاکپشت وار واژهسازی در ایران، نیاز تازهای برای نوعی واژهسازی دیگر از زبان فارسی احساس نمیشود؟ زبان فارسی زبانی است که از لحاظ امکانات بالقوه بسیار تواناست مثلاً زبانی قالبی ـ مثل عربی ـ نیست که ما قالب اسم فاعل و اسم مفعول و حالتهای جمع به خصوص جمعمکسر بعضی واژهها مثل فهرست که باید بر وزن «فعاعل» بیاید و در نتیجه در حالت جمعبندی به (فهارس) می شود و حرف «ت» که از قالب زیادتر است بیفتد، نیست. ما در فارسی نشانههایی داریم که فعل لازم را با اضافه کردن یک «الف» تبدیل به فعل متعدی میکنیم حالا هر وزنی میخواهد داشته باشد. قالبی نیست. مثلا خوردن میشود خوراندن , پریدن، پراندن، دویدن، دواندن، خندیدن، خنداندن و غیر اینها. یا برای ساختن اسم فاعل، اسم مفعول یا صفت مشبه تنها با اضافه کردن علامتی به هر وزن و هر اندازه میخواهد بشود به نتیجه دلخواه میرسیم. دیگر این که مذکر و مؤنث حقیقی و مجازی ندارد بنابراین برای آموختن این زبان مشکلاتی که اغلب زبانهای حتی اروپایی دارند، ندارد. در مورد فرانسه، انگلیسی، که من اتفاقا با این دو زبان آشنا هستم میتوانم بگویم که از لحاظ قالبی نبودن با فارسی شبیه هستند. واژهسازی در فارسی بسیار ساده است. اگر ما واژههای علمی و فنی به اندازه نیاز امروزین خود نداریم به علت فقر زبان نیست، بلکه روی آن کار نشده است وگرنه در عرفان که روی آن شاعران قرون گذشته کار کردهاند قابلیت زبان فارسی در میان تمامی زبانهای جهان از همه بیشتر است. در عالم شعر و سرود از هیچ زبانی کمتر نیست، چون روی آن کار شده است. امروز هم مثلا ما برای معادلسازی کلمه فرانسوی NCONSCEMMENT یعنی «ناخودآگاه» آنرا میسازیم و بر همین قیاس کلماتی کلماتی دیگر مثل «نابخردانه» «ناباورانه» و … . بنابراین قواعد زبان و طبیعت آن به گونهای است که واژهسازی در آن ساده است یا بهتر بگویم از این دو زبان اروپایی که گفتید مشکلتر نیست و غالبا سادهتر هم هست. منتهای مراتب باید به وسیله اشخاص متخصص و استادان برجسته زبان که دست کم به زبان عربی و یک زبان معتبر اروپایی آشنایی کافی داشته باشند ـ که در فرهنگستان زبان و ادب فارسی جمع شوند و صلاحیت علمی آنها مورد تایید طبقات تحصیل کرده کشور باشد به واژهسازی بپردازیم و توقع داشته باشیم که محصول کار آنها مورد قبول هم واقع خواهد شد. این کار را یک نفره نمیتوان انجام داد، باید گروهی متخصص درجه اول در زبان و ادیب مسلط بر ادب گذشته و حال فارسی و آشنا به زبان و ادب عربی و فرانسه یا انگلیسی یا آلمانی (دست کم یکی از این سه زبان اروپایی) جمع شوند و به این کار بپردازند آن هم با حوصله و تأنی. اگر مثل ترکهای ترکیه قرار باشد در عرض چند سال معادل تمام واژههای خارجی ساخته شود و از مردم خواسته شود این واژهها را به صرافت طبع مورد استفاده قرار دهند، همین میشود که میبینیم؛ یعنی نه طبقات عوام و نه خواص هیچ کدام به محصولات این کارخانه واژهسازی توجهی نکردند و فقط چند ناسیونالیست متعصب «شوورینیست» چند صباحی به آن توجه کردند و بعد هم خسته و کوفته رها کردند. در ایران عصر پهلوی اول هم چند تنی از ناسیونالیستهای وطنی ـ خارج از فرهنگستان ـ به واژهسازیهای عجولانه و نادرست و مضحک و ناهموار پرداختند که فقط وسیله انبساط خاطر اهل ادب و فرهنگ شدند. بنابراین، واژهسازی در زبان در طول قرنها به عمل آمده و اصلاح زبان هم به مدتها ممارست و ذوق ادبی ـ و نه تعصب ملی ـ نیاز دارد. گاهی گروهی یا فردی ناآشنا به گذشته زبان فارسی میآید و مثلا به جای «MEDIA» واژه «رسانه» را میگذارد، غافل از این که «رسانه» در زبان فارسی میانه و در اشعار ناصرخسرو و سبک خراسانی واژه معمول و به معنای «درد و رنج و افسون و مصیبت» بوده است. (بگذریم که این کلمه فعلا در فارسی جا افتاده و معمول شده. شاید به دلیل این که برخی از وسایل ارتباط جمعی حالت همان مصیبت و رنج را داشتهاند!) باید از این گونه اشتباهات پرهیز شود و برای این کار باید نخبگان ادب و فرهنگ ـ و نه عوامل فلان جریان سیاسی ـ بیایند و به این کار بپردازند. این کار حتما باید گروهی باشد. نمونه فردی واژهسازی همان جریان «دساتیری» معروف است که پیشنهادهای ساختگیاش هرگز مورد تایید اهل ادب و فرهنگ قرار نگرفت.
قرار دادن این مطلب روی سایت خود
برای قرار دادن این مطلب روی سایت خود، متن زیر را کپی کرده و در سایت خود قرار دهید.نمایش :
پیگیری لینک(0)
|
|
آخرین بروز رسانی در جمعه, 30 مرداد 1388 ساعت 04:38 |